ورود کاربران

خوش آمدید! لطفا وارد حساب خود شوید

رمز عبور را فراموش کرده‌اید؟
حساب کاربری ندارید؟

فراموشی رمز عبور

نام کاربری یا ایمیل خود را وارد کنید

یا

ثبت نام کاربران

در چند ثانیه حساب کاربری خود را بسازید

قبلا ثبت نام کرده‌اید؟

نظرات کاربران

دیدگاه خود را با ما در میان بگذارید


فندق خاله
من محمدم،فندق خاله
روز هفتم-منو بابام
ن : fandoghkhale ت : یکشنبه 02 فروردین 1394 ز : 22:13 | +

اولین جلسه رسمی من

امروز حسابی با بابایی خلوت کردیم، دوتایی رفتیم تو اتاق بابا و مثل دوتا مرد نشستیم با هم به صحبت کردن،ووووووووووی نمی دونید چه حس خوبی داره چشم تو چشم، تو ی جلسه رسمی پدر و پسر باشی و تو گل پسره بابایی باشی...

چندتا عکس از جلسه رسمی مون گذاشتم ببینید...

عکس من و بابام

این منم که چشم تو چشم بابایی دوختم...هاااااا؟ بابام کجاست؟ بابایی اونطرف دوربینه خب چه توقعی داریدا پدر هم صحبت کنه،هم عکاس باشه، هم معکوس!!! آخه شما بگید مگه میشه؟؟؟ اصلا امکان داره؟؟؟

 عکس من و بابام

بابام تو این جلسه درباره خدای مهربونی باهام حرف زد که همیشه مواظبه همه مونه و خیلی خیلی دوستمون داره و ما هم خیلی خیلی دوستش داریم...خدای ما اونقدر بزرگه که می تونیم دل کوچولومونو وصل کنیم به اقیانوس بزرگ مهرش و خیالمون از همه چی راحته راحت باشه...

عکس من

منو ببینید چقد قشنگ دارم به حرفای بابایی گوش میدم!!! ولی نمی دونم چرا یواش یواش احساس کردم بابایی شیطونم می خواد خیلی ظریف و لطیف منو خواب کنه، ولی گفته بودم که من باهوشم،زود مطلبو گرفتم و تو دلم گفتم نوچ نوووچچچ پدر من اصلن اصلن نمی خوابما... اصلن... نووووچ نننننمممممی خوااااااابم!!!!!

عکس من

ولی من که نخوابیدم، اصلنه اصلن....

عکس من

اصلنن ن ن ن ن ... خ خ خ پف ف ف ف



.:: ارسال نظر(1) ::.


Powered By LOXBLOG.COM Copyright © by 46561
This Template By LoxBlog.Com